گزارش یک شاهد عینی: روز انقلاب!

صدای مردم را نمی شود خاموش کرد، کسی نیست که این را نفهمیده باشد!

آزادی بیان 22 بهمن 1388: ساعت چهار بعدازظهر است، تازه به خانه برگشته ام که دختر همسایه مان دوان دوان به در خانه می آید: «مردم می گن دوباره برگردین توی خیابون! » نمی پرسم کدام مردم؟ لابد همان مردمی که خودم هم تا چند دقیقه پیش جزء آنها بودم، اینترنت مان ذغالی شده، گاهی قطع است گاهی وصل، برای فرستادن همین متن بصورت تکه تکه هم یک ربع وقت تلف شد، موبایل ها و اس ام اس کار نمی کنند، خب مردم قرار تظاهرات را توی تجمع ها فریاد می زنند، لابد باز هم فریاد زده اند.

دست و رویم را هول هولکی شسته ام، نان و سیب زمینی پخته شب مانده را از توی یخچال برمیدارم و می پرم سمت کامپیوتر ببینم می شود رفت توی اینترنت؟

صبر می کنم… صبر…

صبح خواب ماندم!

ساعت نه و نیم صبح همسایه بیدارم کرد: «پس تو چرا هنوز خونه ای؟» گیج که نگاهش کردم، اضافه کرد: «میم (دخترش) صبح زود رفته! » پریدم صورتم را شستم، مانتوی آبی م را پوشیدم، روسری سورمه ای و کیفم را برداشتم و زدم بیرون به طرف صادقیه.

حدود نیم ساعت بعد رسیدم ساعت نزدیک ده و نیم بود و مامورها دم ایستگاه ایستاده بودند و چپ اندر قیچی نگاه مان می کردند لابد می خواستند بفهمند کی مخالف رژیمه بعضی ها هم می گفتند می خواهند مترو را ببندند چون درگیری شده

بهرحال کمی دیر رسیده بودم درگیری اولیه وقتی کروبی آنجا بود تمام شده بود ولی دور تا دور میدان گارد و پلیس مستقر شده بود از شمال صادقیه صدای تیراندازی می آمد و بوی گاز اشک آورش تا آنجا هم کشیده شده بود.

به سمت آزادی راه افتادم با جمعیتی که اتفاقی همراهم شدند، اما بسیاری هم دور میدان ایستاده بودند و انگار منتظر آغاز مسابقه فوتبال باشند به پلیس و گارد چشم دوخته بودند.

راه زیاد به نظر می آمد و کسی شعار نمی داد اما بالاخره یک نفر سکوت را شکست و شعار داد و بعد جمعیت همصدا شدند دیگر راه زیاد نبود، نزدیک سازمان آب بسیج به ما حمله کرد و مردم فرار کردند تا بسیجی های موتورسوار جلوتر بیایند اما آنها همانجا ایستاده بودند و راه ما را سد کرده بودند، بالاخره باز مردم جمع شدند و شعار می دادند تا شاید بسیجی ها جلو بیایند و راه باز شود اما بسیجی ها سرجایشان  و ترک موتورهایشان مانده بودند.

بالاخره چند تا سنگ که به طرف شان پرت شدند شروع به در جا گاز دادن و مانور کردند که ما را بترسانند اما جوان ها جلوتر رفتند یک دفعه بسیجی ها با سرعت دور زدند و دور شدند و جمعیت خوشحال و پیروزمند به طرف میدان آزادی پیش رفت اما کمی که جلوتر رفتیم گارد به ما حمله کرد. از این گاردهای لباس پلنگی پوش سپاه، مردم با آنها درگیر شدند و دائم در حال فرار و بازگشت بودیم تا اینکه گاز اشک آور به طرفمان پرت کردند و مردم به سمت  خیابان های موازی رفتند و آتش روشن کردند.

دختری موقع فرار روی جدول کنار خیابان زمین خورده بود و سر و صورتش باد کرده بود و پایش پیج خورده بود، کمک ش کردم که به مترو برسد اما راه زیاد بود، مردم موتوری را که داشت بالا می رفت نگه داشتند دختر را ترک موتور نشاندیم و برگشتیم.

تا ساعت دو و نیم در حوالی خیابان صالحی و فرعی هایش درگیر بودیم و بعد با چشمان سرخ و گلوی دردناک از وفور گاز اشک آور به طرف مترو برگشتم تا به خانه برسم چون همسایه ها را هم ندیده بودم و هیچ کس هم نمی دانست من کجا هستم.

الان هم دوباره دارم با دختر همسایه به طرف میدان می روم. شاید برگشتم!

هستی

مطلب مرتبط:

مهاجرانی ، جرس ، ابراهیم نبوی و طرح مسخره تروا ، هدیه ای که به رژیم تقدیم شد

Advertisements

یک پاسخ

  1. mamnoon az neveshtehat–ehsas mikonam ke anja hastam– va az shojaatat. movazeb bash.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: